مدت پنجاه سال ، مرتب هر دو سال یک بار ، برای زیارت به مکه می رفت.سالی مهیای رفتن به حج گردید و از خانه خارج شد .
در بین راه ، به زنی سیده برخورد که مشغول پاک کردن یک مرغابی مرده بود.نزد او رفت و گفت : ای زن چرا این مرغابی مرده را پاک میکنی ؟زن جواب داد:کاری که برای تو فایده ندارد، از چه رو میپرسی ؟عبدالله اصرار زیاد کرد.زن گفت : حالا که این قدر اصرار می ورزی ، من زنی هستم که چهار دختر دارم که پدرشان چندی پیش از دنیا رفت ، در روز جاری روز چهارم است که ما چیزی نخورده و به حال اضطرار افتاده ایم ،
برچسب:
نویسنده: رضا نصیری